X
تبلیغات
من چقدر خوشبختم...

من چقدر خوشبختم...

تقدیمی همیشگی

 

این است معنی مادر

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390ساعت 14:18  توسط سميتا  | 

تقدیمی 58

پیرمردی ضعیف و رنجور تصمیم گرفت با پسر و عروس و نوه ی چهارساله اش زندگی کند.دستان پیرمرد میلرزید،چشمانش تار شده بودو گام هایش مردد و لرزان بود.
اعضای خانواده هر شب برای خوردن شام دور هم جمع میشدند،اما دستان لرزان پدربزرگ و ضعف چشمانش خوردن غذا را تقریبا برایش مشکل می ساخت. نخود فرنگی ها از توی قاشقش قل می خوردند و روی زمین می ریختند، یا وقتی لیوان را می گرفت غالبا شیر از داخل آن به روی رومیزی می ریخت.پسر و عروسش از آن همه ریخت و پاش کلافه شدند.

پسر گفت: ” باید فکری برای پدربزرگ کرد.به قدر کافی ریختن شیر و غذا خوردن پر سر و صدا و ریختن غذا بر روی زمین را تحمل کرده ام.‌” پس زن و شوهر برای پیرمرد، در گوشه ای از اتاق میز کوچکی قرار دادند.در آنجا پیرمرد به تنهایی غذایش را میخورد،در حالی که سایر اعضای خانواده سر میز از غذایشان لذت میبردند و از آنجا که پیرمرد یکی دو ظرف را شکسته بود حالا در کاسه ای چوبی به او غذا میدادند.
گهگاه آنها چشمشان به پیرمرد می افتاد و آن وقت متوجه می شدند هم چنان که در تنهایی غذایش را می خورد چشمانش پر از اشک است.اما تنها چیزی که این پسر و عروس به زبان می آوردند تذکرهای تند و گزنده ای بود که موقع افتادن چنگال یا ریختن غذا به او میدادند.
اما کودک چهارساله اشان در سکوت شاهد تمام آن رفتارها بود.یک شب قبل از شام مرد جوان پسرش را سرگرم بازی با تکه های چوبی دید که روی زمین ریخته بود.با مهربانی از او پرسید: ” پسرم ، داری چی میسازی ؟‌” پسرک هم با ملایمت جواب داد : ” یک کاسه چوبی کوچک ، تا وقتی بزرگ شدم با اون به تو و مامان غذا بدهم .” وبعد لبخندی زد و به کارش ادامه داد.
این سخن کودک آن چنان پدر و مادرش را تکان داد که زبانشان بند آمد و سپس اشک از چشمانشان جاری شد. آن شب مرد جوان دست پدر را گرفت و با مهربانی او را به سمت میز شام برد.
قدرت درک کودکان فوق العاده است .چشمان آنها پیوسته در حال مشاهده ، گوشهایشان در حال شنیدن . ذهنشان در حال پردازش پیام های دریافت شده است.اگر ببینند که ما صبورانه فضای شادی را برای خانواده تدارک میبینیم، این نگرش را الگوی زندگی شان قرار می دهند.

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آبان 1390ساعت 18:47  توسط سميتا  | 

تقدیمی 57

دلبسته ي کفشهایم بودم. کفش هايي که يادگار سال هاي نو جواني ام بودند
دلم نمي آمد دورشان بيندازم .هنوز همان ها را مي پوشيدم
اما کفش ها تنگ بودند و پایم را مي زدند
قدم از قدم اگر بر مي داشتم زخمی تازه نصیبم مي شد
سعي مي کردم کمتر راه بروم زيرا که رفتن دردناک بود
مي نشستم و زانوهایم را بغل مي گرفتم
و مي گفتم:چقدر همه چیز دردناک است
چرا خانه ام کوچک است و شهرم و دنيایم
مي نشستم و می گفتم : زندگیم بوي ملالت مي دهد و تکرار
.می نشستم و می گفتم:خوشبختي تنها يک دروغ قديمي است
می نشستم و به خاطر تنگی کفشهایم جایی نمیرفتم
قدم از قدم بر نمیداشتم .. می گفتم و می گفتم
......... پارسايي از کنارم رد شد
عجب ! پارسا پا برهنه بود و کفشی بر پا نداشت
مرا که ديد لبخندي زد و گفت: خوشبختي دروغ نيست
اما شايد تو
خوشبخت نشوي زيرا خوشبختي خطر کردن است
و زيباترين خطر..... از دست دادن
تا تو به اين کفش هاي تنگ آويخته اي ....برایت دنيا کوچک است و زندگي ملال آور
.جرات کن و کفش تازه به پا کن.شجاع باش و باور کن که بزرگتر شده اي
رو به پارسا کردم ، پوزخندی زدم و گفتم
اگر راست مي گويي پس خودت چرا کفش تازه به پا نمي کني تا پا برهنه نباشي؟
پارسا فروتنانه خنديد و پاسخ داد :من مسافرم و تاوان هر سفرم کفشی بود
که هر بار که از سفر برگشتم تنگ شده بود و
پس هر بار دانستم که قدري بزرگتر شده ام
هزاران جاده را پيمودم و هزارها پاي افزار را دور انداختم
تا فهميدم بزرگ شدن بهايي دارد که بايد آن را پرداخت
حالا دیگر هيچ کفشی اندازه ي من نيست
وسعت زندگی هرکس به اندازه ی وسعت اندیشه ی اوست
سر تا پاي‌ خودم‌ را كه‌ خلاصه‌ مي‌كنم، مي‌شوم‌ قد يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌
كه‌ ممكن‌ بود يك‌ تكه‌ آجر باشد توي‌ ديوار يك‌ خانه
يا يك‌ قلوه‌ سنگ‌ روي‌ شانه‌ يك‌ كوه
يا مشتي‌ سنگ‌ريزه، ته‌ته‌ اقيانوس؛
يا حتي‌ خاك‌ يك‌ گلدان‌ باشد؛ خاك‌ همين‌ گلدان‌ پشت‌ پنجره
يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ ممكن‌ است‌ هيچ‌ وقت
هيچ‌ اسمي‌ نداشته‌ باشد و تا هميشه، خاك‌ باقي‌ بماند، فقط‌ خاك
اما حالا يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ وجود دارد كه‌ خدا به‌ او اجازه‌ داده‌ نفس‌ بكشد
ببیند، بشنود، بفهمد، جان‌ داشته‌ باشد.
يك‌ مشت‌ خاك‌ كه‌ اجازه‌ دارد عاشق‌ بشود،
انتخاب‌ كند، عوض‌ بشود، تغيير كند
واي، خداي‌ بزرگ! من‌ چقدر خوشبختم. من‌ همان‌ خاك‌ انتخاب‌ شده‌ هستم
همان‌ خاكي‌ كه‌ با بقيه‌ خاك‌ها فرق‌ مي‌كند
من‌ آن‌ خاكي‌ هستم‌ كه‌ خدا از نفسش‌ در آن‌ دميده
من‌ آن‌ خاك‌ قيمتي‌ام
که می خواهم تغییر کنم......... انتخاب‌ کنم
وای بر من اگر همین طور خاك‌ باقي‌ بمانم
الهی توفیقم ده که بیش از طلب همدردی, همدردی کنم..
بیش از آنکه مرا بفهمند, دیگران را درک کنم
پیش از آنکه دوستم بدارند, دوست بدارم
زیرا در عطا کردن است که می ستانیم و در بخشیدن است که بخشیده می شویم

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مهر 1390ساعت 19:9  توسط سميتا  | 

تقدیمی 56

کاش یک شب باز مهمان دوچشمت می شدم

ریزه خوار مشرقِ خوانِ دو چشمت می شدم

کاش یک شب می گذشتم از فراز چشم تو

گرم گلگشت خراسان دو چشمت می شدم

کاش یک شب می سرودم گنبد زرد تو را

فارغ از دنیا، غزل خوانِ دو چشمت می شدم

صحن و ایوان تو را ای کاش جارو می زدم

چون کبوترها، نگهبان دوچشمت می شدم

ضامن آهوست، چشمان شهید روشنت

کاش آهوی بیابانِ دوچشمت می شدم

کاش یک شب معرفت می چیدم از چشمان تو

غرقْ در دریایِ عرفان دو چشمت می شدم

رضا اسماعیلی

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1390ساعت 18:50  توسط سميتا  | 

تقدیمی 55

خاک قم گشته مقدس از جلال فاطمه 

 نور باران گشته این شهر از جمال فاطمه


گر چه شهر قم شده گنجینه علم و ادب 

 قطره‌ای باشد ز دریای کمال فاطمه . . .

میلاد باسعادت کریمه اهل بیت برهمه دوستان مبارک

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر 1390ساعت 12:47  توسط سميتا 

تقدیمی 54

با کدام بال میتوان

از زوال روزها و سوزها گریخت

با کدام اشک میتوان

پرده بر نگاه خیره ی زمان کشید

با کدام دست میتوان

عشق را به بند جاودان کشید

...

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مهر 1390ساعت 11:9  توسط سميتا  | 

تقدیمی 53

 

این روزها آسمان خود تویی

دوست دارم ابری باشم

در آغوش همیشه آرامت

....

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مهر 1390ساعت 11:7  توسط سميتا  | 

تقدیمی 52

این روزها بیشتر از همیشه نیست...
امروز بیشتر از دیروز نبودش را حس میکنم
بغضم امروز بیشتر بود
هرروز به انتظار فردایی با دلتنگی کمتر اما خیلی بعید...
بدی ماجرا اینجاست عکسها جوابگو نیست
میترسم نگاهش را از یاد ببرم
...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم شهریور 1390ساعت 19:40  توسط سميتا  | 

تقدیمی 51

به جان جوشم که جویای تو باشم

خسی بر موج دریای تو باشم

تمام آرزوهای منی کاش

یکی از آرزوهای تو باشم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم شهریور 1390ساعت 7:26  توسط سميتا  | 

تقدیمی 50

خداوندا وقتی تو میروی

شب میشود

وقلب من پرپر میشود

وناامید میشوم و حقیر میشوم

چو خاکی میشوم

که بران نسیمی نمی وزد

وبارانی نمی بارد

ودران گلی نمیروید

وبرسرش ستاره ای نمی درخشد

تو میروی

ومن تنهای تنها می مانم

تو میروی

ومن در غم خود خاک می شوم

بیژن جلالی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم شهریور 1390ساعت 7:22  توسط سميتا  | 

تقدیمی 49

اگر روزی بافت های تنم را پاره پاره کنند
و بند بند وجودم را از هم بپاشند
و از بافت های تنم طنابی بسازند و با آن طناب دارم بزنند
و وجودم را بر روی خارهای بیابان بکشند
و تمام تنم را تکه تکه کنند و هرتکه
از تنم را به منقار کلاغی بدهند

و کلاغ را به دریا بیندازند ،
باز هم فریاد خواهم زد
که یک نفر را دوست دارم
و آن هم مادرم است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مرداد 1390ساعت 16:36  توسط سميتا  | 

تقدیمی 47

 

تو صیه ای از آیت الله بهجت برای جوانان


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390ساعت 14:2  توسط سميتا  | 

تقدیمی 46

 

کندر و خواص جالب آن


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390ساعت 13:50  توسط سميتا  | 

تقدیمی 45(ادامه 44)

 

مادر...

دیشب تو کجا بودی که دزد سجاده ی نمازت را هم دزدید؟

خشمگین نشدی از دزدی که شبانه شبیخون زد؟

هرگز نخواستی کسی از تو برنجد.نه از تو ونه ازما...

همیشه درپی فرصتی بودی تا مهر بکاری و بهانه ای تا ببخشیحتی کلاغ ها هم فهمیدند که در حریم تونباید فریاد بزنند...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم خرداد 1390ساعت 10:48  توسط سميتا  | 

تقدیمی 44

خانه ی مادریم کجاست؟

در حیاطش پاییز با ردایی ارغوانی نارنجی خیمه زده

چه کسی به کلاغ ها فرمان سکوت داده؟

بیصدا روی دیوار حیاط نشسته اندواورا مینگرند

اورا که روی پلکان کنج حیاط کز کرده و به تنهایی خود و باغچه زل زده....

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام خرداد 1390ساعت 11:1  توسط سميتا  | 

تقدیمی 43

تا حبّ علی و آل او یافته ایم
کام دل خویش مو به مو یافته ایم
وز دوستی علی و اولاد علی است
در هر دو جهان گر آبرو یافته ایم

میلاد مظهر علم و عزت و عدالت و سخاوت و شجاعت، اسد الله الغالب، علی بن ابیطالب(ع)، مبارک باد  
میلاد امام علی(ع)آغازگر اشاعه عدالت و مردانگی و معرف والاترین الگوی شهامت و دیانت، بر عاشقانش مبارک باد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390ساعت 15:36  توسط سميتا  | 

تقدیمی 42

تقدیم به یه دونه آبجی نازم 

کنار آشنایی تو آشیانه میکنم

فضای آشیانه را پر از ترانه میکنم

کسی سوال میکند بخاطر چه زنده ای

ومن برای زندگی

تو

را بهانه میکنم...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم خرداد 1390ساعت 17:56  توسط سميتا  | 

تقدیمی 41

 

دوغ گازدار


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم خرداد 1390ساعت 19:0  توسط سميتا  | 

تقدیمی 40

 

ماهی کنجدی با سس مرکبات


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم خرداد 1390ساعت 17:14  توسط سميتا  | 

تقدیمی 39

 

بستني شاه توت


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم خرداد 1390ساعت 17:12  توسط سميتا  | 

تقدیمی 38

 

در يك روز گرم تابستان پسر كوچكي با عجله لباسهايش را درآورد و خنده كنان داخل درياچه شيرجه رفت. مادرش از پنجره نگاهش ميكرد و از شادي كودكش لذت ميبرد. مادر ناگهان تمساحي را ديد كه به سوي فرزندش شنا ميكند. مادر وحشت زده به سمت درياچه دويد و با فرياد پسرش را صدا زد. پسر سرش را برگرداند ولي ديگر دير شده بود...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم خرداد 1390ساعت 20:44  توسط سميتا  | 

تقدیمی 37

 

 شش غذا برای زیبایی پوست و ناخن


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم خرداد 1390ساعت 11:55  توسط سميتا  | 

تقدیمی 36

 

خورش کدوحلوایی و خواص آن


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم خرداد 1390ساعت 11:54  توسط سميتا  | 

تقدیمی 35(سهراب)

اهل کاشانم
 روزگارم بد نیست
تکه نانی دارم خرده هوشی سر سوزن ذوقی
مادری دارم بهتراز برگ درخت
 دوستانی بهتر از آب روان
 و خدایی که دراین نزدیکی است
لای این شب بوها پای آن کاج بلند
روی آگاهی آب روی قانون گیاه
 من مسلمانم
قبله ام یک گل سرخ
جانمازم چشمه مهرم نور
 دشت سجاده من
 من وضو با تپش پنجره ها می گیرم
 در نمازم جریان دارد ماه
جریان دارد طیف
سنگ از پشت نمازم پیداست

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم خرداد 1390ساعت 11:51  توسط سميتا  | 

تقدیمی 34

 

 حضرت زهرا سلام الله

 ان السعید، کل السعید، حق السعید من أحب علیا فی حیاته و بعد موته؛

همانا سعادتمند(به معنای) کامل و حقیقی کسی است که امام علی(ع) را در دوران زندگی و پس از مرگش دوست داشته باشد.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم خرداد 1390ساعت 11:47  توسط سميتا  | 

تقدیمی 33

 

بیانات مقام معظم رهبری در دیدار جمعی از شاعران و ذاكرین اهل بیت(ع)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم خرداد 1390ساعت 11:46  توسط سميتا  | 

تقدیمی 32(تقدیم به همسر مهربانم)

 

درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند

معنی کور شدن را گره ها می فهمند

یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن

چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند .

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم خرداد 1390ساعت 10:16  توسط سميتا  | 

تقديمي 31

 

شاد زيستن هنر است

شاد ساختن هنري والاتر

زندگي

صحنه يكتاي هنرمندي ماست

هر كسي نغمه خود خواند و از صحنه رود

صحنه پيوسته بجاست

خرم آن نغمه كه مردم بسپارند به ياد

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم خرداد 1390ساعت 11:39  توسط سميتا  | 

تقديمي 30

تو به من دل بستی

 از چشات معلومه

من چقدر خوشبختم

همه چی آرومه

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم خرداد 1390ساعت 12:13  توسط سميتا  | 

تقديمي 29

 

طرز تهيه كافه گلاسه


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم خرداد 1390ساعت 10:0  توسط سميتا  |